|
سرگشتگی ما و دغدغه های جهانی شدن
زهرا خدابنده
مي رفتيم، باز مي آمديم و در دودآگين لحظه ها
خود را مي ديديم كه مي سوزيم. دستهائي از ناكجا
به تكه هاي تشنه ي ما مي آويختند. هر كدام از ما
در سوئي مشغول خود بود. داشت چه بلائي سرمان مي
آمد؟ اينهمه انكسار بي مبداء ما را به كجا مي
كشاند؟ خستگي، آيا اين بود استدلال تني كه به
تماشا نمي رفت يا خالي شدن خروار خروار انگيزه، كه
پاهايمان را روزي به پايكوبي مي برد؟
در بي باوري عقيم مانديم. خود را وادار به سوگند
كرديم. بر خدائي يا ناخدائي؟ خنده امان نگرفت. حتي
نگريستيم بر ايماني كه با ما آسان زيست. ساده نفس
كشيد و رهايمان كرد از بغرنجي، فرضيات و نسبيات و
شكيات، اما ما با دروغي، قصابي اش كرديم. با
تزلزلي پاره پاره اش.
اعلاميه ي مرگ بر ديوار خانه ي همسايه ماسيده،
باران هم كه ببارد، طرح متداول نابودي را نمي
شويد. شادروان، شادي نابهنگام ماست كه در مستراح
قرن پريشاني اوردز كرده، و كلثوم بيوه ي همسايه چه
زجري مي كشد. از اين پس شبها او پرهيزش را بر لحاف
احتياج سنجاق خواهد كرد. و لبخندهاي حنظلش را به
صورت بقال محله خواهد پاشيد. او دندانش هميشه براي
بيوه هاي نسيه بر تيز است.
ديگر از نگراني گذشت. نگران نسلي كه وقتي خود را
پيشكش عشقي نابلد مي كنند، فردا درماندگي هايشان
را در چهارچوب هيچ دليلي نمي توانند بيان كنند.
آري من نگرانم، نگران دلواپسي هائي هستم كه در
جدول اجتماعي جا نمي شوند. من خشمم از دنيايي ست
كه مرا به نام جهان سوم مي خوانند و عقده هاي
عاشقانه ام را عقب مانده گي جامعه ي بي صنعت تلقي
مي كنند. مي بيني تو را با مقالات روان شناختي ات
سوار بر لموزين هايي چه چه و به به كرده اند و مرا
با فرغون شهرداري به دارالمجانين مي برند.
فردا اولين اختراع بشردوستانه ي تو موشكي است پر
از كلمات كه باغچه ي ذهن ما را شيميايي خواهد كرد.
و در آتيه اي نه دور و نه نزديك،
افكار ما گلهاي نايلوني خواهد شد كه از استكبار
دانش تو تن به دگرديسي خواهد داد. تمام اعتراض من
گريه هائي ست كه از هجوم تو شيميايي شده. چه سرفه
هاي خونين مي كند اين واژه هاي بيمار.
آه مي دانم، مي دانم. مي گوئي اين ناتواني قلب
قبيله اي ماست كه خود را با جهان رنگها آغشته به
يكدستي نمي كند. خرافات وجداني ست زنجيري، كه به
اسارت ساليانه ي خود خو گرفته. راست مي گوئي در
طبقه بندي پلكاني تو، چگونه مي شود فرياد كرد حسي
را كه در باران بوي شرجي به خود گرفته ؟و عطر چاي
دارچيني در مخيله امان پيچيده.؟ تقصير من چيست كه،
آسمان تو ابرهاي دست آموز مي سازد و اين را تحفه
اي براي رشد گندم ها و گياهان مي پندارد. من هنوز
در فصل قحطي نماز باران مي خوانم. تو به سادگي
روستائي ما بخند. و نوميد ي هاي هويتي ام را با
ترازوي آمار وزن كن. بر فراز برجهاي شيشه ايت
پيانو بزن، قهوه بنوش، مقاله چاپ كن، تا در كنار
من ننشسته اي، چگونه مرا تصوير خواهي كرد. اي كبر
همه گير جهاني، تا در من نزيسته اي، با من به صحرا
نرفته اي و چشمهائي را كه به انتظار باران در
چشمهاي متعال خداوند گره خورده، نديده اي، چگونه
مرا به ميقاد دنياي رفاه زده ات خواهي برد. به
استراحت ارواحي كه در كنار سواحل امنيت از فرط لذت
برنزه شده اند. من به كودكان پا برهنه اي مي
انديشم كه در جوار خورشيد جزغاله شده اند. اگر
لباس مارك خورده ي تو را به تن كنم، آيا جهان من
از ضرب آشوب تهي خواهد شد. آيا مقاومت شاهنامه اي
مرا در مقياس تحجر و جرم زده گي نخواهي سرود.
تنهائي نا مفهوم ما را در قاب آمارها و ارقامها،
نمود قهر و آشتي هامان را در هرم انفجار جمعيت، به
كنفرانس هاي بين المللي نخواهي كشاند...
کد
231/
16 آبان |